آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

346. ما برگشتیم :)

1393/7/26 23:15
نویسنده : مامان آرام
224 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه ساعت 15:15 بلیط داشتیم که نیم ساعت تاخیر داشت . ناهار رفتیم با آرش اینا تو فرودگاه یه اسپاگتی بسی خوشمزه خوردیم ... بعد اونا رفتن و ما رفتیم از بازرسی رد شیم ... مرتضی وسایل رو چید توی اون ظرفها که از زیر دستگاه رد بشه ... من کیفم رو گذاشتم توش یهو چپه شد تو سطل ... وسایل رو جمع کردیم و رد شدیم که مرتضی گفت گوشیم نیست ! آقاهه مهربون کلی برامون گشت ... دوباره همه ی ساکها رو از زیر دستگاه رد کرد ... بعد گوشیشو اورد زنگ زد به گوشیش ... بعد زنگ زدیم به ارش که ببینیم پیش اونه ... دیگه داشتیم ناامید میشدیم از پیدا کردنش که یهو مرتضی گفت احتمالا تو سطل اشغاله ! انقدر استرس داشتیم اصلا ذهنمون یاری نمیکرد ... خلاصه یافتیمش :) 

بعد تو هواپیما بچه م اذیت نکرد اصلا ... خوابید و کلا زیاد اذیت نکرد ... بالای دوبی کلی دور دور کرد هواپیما و بعدشم تو اتوبوس کلی چرخ زد تو فرودگاه و در اخر از پرواز جاموندیم :( به همین سادگی به همین خوشمزگی ! 

هتل هم ندادن بهمون عوضیا با بچه تو سالن ترانزیت نشستیم ... خدا رو شکر تشک و بالشتش دستمون بود و خوابید ... بعد تیم ملی رو هم دیدیم و باهاشون عکس گرفتیم :) از پرتغال اومده بودن و اونام تو ترانزیت بودن و پروازشون با ما 7:45 صبح بود ... خلاصه که 8 ساعت تو ترانزیت بودیم ... تو فرودگاه با جدیت رفتم دوش گرفتم ... انقدر که کثیف شده بودم !

دیگه خلاصه مامانی اومد دنبالمون و رفتیم وسایلمون رو گذاشتیم خونه و رفتیم خونه ی مامانی اینا ... بعد از ناهار هم رفتم ارایشگاه بند و ابرو و رنگ مو ! شب اومدیم خونه با جدیت چمدونها رو باز کردم تازه ... 2 شب بود نخوابیده بودم و داغوووون بودم یعنی . ولی کارمو که میکردم حس خوبی داشتم . جمعه هم ناهار رفتیم خونه ی مامان بزرگه و شب هم رفتیم خونه ی خاله سمیه ماشین بابا رو از پارکینگشون آوردیم :) این بود سفرنامه ی ما !

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

لی لی مامی آرشیدا
27 مهر 93 15:59
به سلامتی رسیدن به خیر امیدوارم همیشه درهمچین سفرهایی باشیدوخوش بگذره
مامان آرام
پاسخ
ممنون هاله ی مهربون امیتیس ؛* خوشگل خانوم رو ببوس